هیچ وقت فکرش را نمیکردم

خرید بک لینک
بعد از شرایطی که واسم تو اون سال ها بوجود اومد خییییلی افسردگی گرفتم. به خودکشی خییییلی فکر میکردم. اما از اونجاییکه تو خانواده ای با بن مایه مذهبی بزرگ شده بودم بیشتر دنبال راه فراری از طریق خدا و دعا و .... میگشتم.

از خدا راه فراری میخواستم. بالاخره با یکسری کلاس های خداشناسی و مباحثه های دینی آشنا شدم که حالم رو بهتر کرد. اما تو تمام این لحظات و تو اون کلاس ها دنبال یه سوال بودم:

خدای عادل من! با وجود عدالتش چرا زندگی مادر من رو درست نمیکنه؟! چرا هیچ خوشی وارد زندگیمون نمیشه!

مادرم با وجود پدر بداخلاقش و مشکلات زندگی مجردیش و بعدش ازدواجش با همسری که از پدرش بدتر بود مگه کم سختی کشیده بود که حالا هم غصه پسرش و زندان بودنش و حکمش و افسردگیه شدید دخترش رو باید تحمل میکرد؟!

با دیدن صبر مامان و بی توقعیش با وجود انجام تمام وظایف دینی اش، من امیدم به خدا کمتر میشد!چون حس میکردم که خدا قرار نیس آسایشی تو زندگیه ما بده!

تا اینکه قبل کربلا رفتن پدرت زنگ زد واسه خواستگاری!

خییییلی مدل خواستگاریش عجیب بود!

حرف های دلی که نباید گفت...

ما را در سایت حرف های دلی که نباید گفت دنبال می‌کنید

برچسب: هیچ وقت فکرشو نمیکردم, نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 15:45

صفحه بندی