چرا من تکلیفم رو با خودم نمیدونم....
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:48
و مهم تر از همه ترس از اینکه نکنه کار درست و حسابی پیدا نکنه و تا آخر عمر من قرار باشه بار مالی زندگی رو بکشم، دیوونه ام کرده. وقتی بار مالی زندگی رو دوش من باشه. وقتی کمک مالی واسه زندگی لازمه و همسرآدم نتونه حتی یه تومن واسه شروع زندگی بذاره، آدم اون حس حمایت رو به همسرش نداره. نمیدونم نمیدونم تکل...
به هرچی دست میزنه خراب میشه
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:48
اعصابم ازش خیییییلی خرده. خیییییلی. به هرچی دست میزنه خرابش میکنه. اولین بار کیفم بود که بهش دادم. گفتم بهش که من این کیف رو خیییلی دوس دارم. مراقبش باش. وقتی برگشت زیپش رو شکونده بود. ولقعاااا عصبی بودم ازش ولی چیزی نگفتم. فقط منتظر شدم تا درستش کن. اما اون فقط یه گیره زیپ خرید و دیگه به روی خودش ن...
شب حنابندان پسرعمه یا شاید پسر دایی
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:48
انگار واسه این خانواده به زبون خودشون حرف زدن و وزن طلایی که بهت آویزونه و مهارت در رقصیدن مهم بود. چیزایی که من هیچ کدومش رو نداشتم و از تک تکشون هم بدم میومد و نمیخواستم هیچ وقت داشته باشم. اونا اصلا براشون مهم نبود حتی خوندن و نوشتن بلد باشی. شب با کللللی بغض برگشتم به خونه. از حنابندانی که توی ی...
شروع دلنوشته های من
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 15:46
سلام سلام به دختر خوشگلم خوبی مامان؟! من این وبلاگ رو بخاطر تو باز کردم که هروقت خواستی بی اجازه دفتر خاطرات مامانت رو باز کنی و بدونی چه روزهایی رو گذروند تا به تو برسه. تویی که از بچگی فکر تو سرش و دلیل پیشرفت هاشو و امید زندگیش بودی. نازنینم مامان به عشق تو نفس میکشه. مراقب خودت باش و از هرموقعی ...
یه نوزاد کوچولو تو آشوب های زندگیه یک زن متولد شد....
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 15:46
حدود 20-30 سال پیش تو ماه رمضون یه نوزاد کوچولو با چشمای گربه ای متولد شد. این نوزاد اولش بخاطر زردی که داشت به خانواده اش داده نشد و مامانش از دلتنگی تا نی نی خوشگلش رو ببینه همش بی تابی میکرد.
هیچ وقت فکرش را نمیکردم
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 15:45
بعد از شرایطی که واسم تو اون سال ها بوجود اومد خییییلی افسردگی گرفتم. به خودکشی خییییلی فکر میکردم. اما از اونجاییکه تو خانواده ای با بن مایه مذهبی بزرگ شده بودم بیشتر دنبال راه فراری از طریق خدا و دعا و .... میگشتم. از خدا راه فراری میخواستم. بالاخره با یکسری کلاس های خداشناسی و مباحثه های دینی آشن...
وقتی قراره بشه، با تمام مقاومتت بازم میشه....
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 15:45
اون کسی که معرف اون آقا بود دوباره زنگ زد و دائم اصرار میکرد که اگر فکر میکنه اخلاق و ایمانش خوبه و سالمه، بقیه چیزا تکلفه و به مرور درست میشه. رزق و روزی دست خداست و منم اول ازدواج شوهرم وضع مالی خوبی نداشت و الان بیا و ببین چه و چه.... من از اصرار بیجای اون خانوم کفری شدم. محکم در رو کوبیدم و به م...
اتمام اعتکاف
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 15:45
اعتکاف تموم شد و من و دوستم که باهم از بین تمام دوستان قسمتمون شده بود که به این مهمانی خدا دعوت بشیم دم مسجد منتظر خانواده هامون بودیم. پدرت با مامان و بابای من با یه دسته گل بزرگ اومد. یعنی هم مامان و بابام یه دسته گل بزرگ گرفته بودن و هم پدرت. مادر بزرگم هم اومده بود. جلوی دوستم از خجالت آب شدم. ...
از زمان حال میگم و بعدا روزای اول آشنایی رو تعریف میکنم.....
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 15:45
فردا روز دفاع عمومیمه. در حالیکه داییت پیشم نیست بهترین دوستم دیگه مثل قبل باهام نیست و تو دوران PMS به سر میبرم و همین دلایل کافیه برای حال بدم و گریه های چند روز اخیرم، پدرت به دلیل عدم درک شرایط حالم رو بدتر کرده. پدرت تو همین دوران کوتاه از زمان آشنایی تاکنون خییییلی عوض شده. بد اخلاق شده، تیکه ...
روز قبل دفاع
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 15:45
دیروز دفاعم بود. روزیکه شبش به فاجعه ترین شکل ممکن گذشت و همسری هرچی که تونست بهم گفت. روزیکه کلا همسری روح منو کشت. گفتم شرایط روحیم به چه دلایلی بد بود. همش منتظر شب دفاعم بودم تا همسر بیاد و بغلم کنه و آروم بگیرم. آخه دلم خیییلی گرفته بود. مطمئن بودم پوستم پوستش رو لمس کنه آروم میشم. شب قبلش بهش ...
روزهایی که حس مرده بودن دارم
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 15:45
از فکرکنم پریروز که بابام گفت مستاجر خونه ای که خریدم پولش رو میخواد و جلوی همسری هم گفت، حالم خییییلی بده. من که با ذوق دنبال خرید جهیزیه با پولی که ذره ذره جمع کردم بودم و کللللی ذوق داشتم که چیزی به خرید تمام وسایل نمونده، بابا انگار آب یخ ریخت روی سرم و زد زیر تمام چیزایی که گفته بود.