
بعد از شرایطی که واسم تو اون سال ها بوجود اومد خییییلی افسردگی گرفتم. به خودکشی خییییلی فکر میکردم. اما از اونجاییکه تو خانواده ای با بن مایه مذهبی بزرگ شده بودم بیشتر دنبال راه فراری از طریق خدا و دعا و .... میگشتم. از خدا راه فراری میخواستم. بالاخره با یکسری کلاس های خداشناسی و مباحثه های دینی آشنا شدم که حالم رو بهتر کرد. اما تو تمام این لحظات و تو اون کلاس ها دنبال یه سوال بودم: خدای عادل من! با وجود عدالتش چرا زندگی مادر من رو درست نمیکنه؟! چرا هیچ خوشی وارد زندگیمون نمیشه! مادرم با وجود پدر بداخلاقش و مشکلات زندگی مجردیش و بعدش ازدواجش با همسری که از پ...
ادامه مطلب
اون کسی که معرف اون آقا بود دوباره زنگ زد و دائم اصرار میکرد که اگر فکر میکنه اخلاق و ایمانش خوبه و سالمه، بقیه چیزا تکلفه و به مرور درست میشه. رزق و روزی دست خداست و منم اول ازدواج شوهرم وضع مالی خوبی نداشت و الان بیا و ببین چه و چه.... من از اصرار بیجای اون خانوم کفری شدم. محکم در رو کوبیدم و به مامانم گفتم وقتی میگم نه یعنی نه! و قهر کردم. مامانم از فرداش هی بهم میگفت مگه تو نگفتی خواستگار با ایمان میخوای؟! خب این با ایمانه دیگه! چرا پس حتی یه بار باهاش حرف درست و حسابی نمیزنی؟ گفتم که شروع کرده بودم به رفتن به کلاس های مذهبی! از اون کلاسا خییییلی تاثیر گرفت...
ادامه مطلب