رزق و روزی دست خداست و منم اول ازدواج شوهرم وضع مالی خوبی نداشت و الان بیا و ببین چه و چه....
من از اصرار بیجای اون خانوم کفری شدم. محکم در رو کوبیدم و به مامانم گفتم وقتی میگم نه یعنی نه!
و قهر کردم.
مامانم از فرداش هی بهم میگفت مگه تو نگفتی خواستگار با ایمان میخوای؟! خب این با ایمانه دیگه! چرا پس حتی یه بار باهاش حرف درست و حسابی نمیزنی؟
گفتم که شروع کرده بودم به رفتن به کلاس های مذهبی!
از اون کلاسا خییییلی تاثیر گرفته بودم. معیارم واسه ازدواج خییییلی خدایی شده بود. اما تحصیلات واسم مهم بود. هم کفو بودن برام مهم بود!
هی حدیث میدیدم که اگر جوونی اخلاق و ایمان داره بخاطر ترس از روزی ردش نکنین، خدا از فضل خودش شما رو غنی میکنه. و موارد مشابه!
یه شب نماز صبح که بیدار شدم به مامانم گفتم یه بار دیگه بگو بیاد. قبل از اعتکاف رفتنم.
برچسب:
نویسنده: ساحل کاشانی