روزیکه کلا همسری روح منو کشت. گفتم شرایط روحیم به چه دلایلی بد بود. همش منتظر شب دفاعم بودم تا همسر بیاد و بغلم کنه و آروم بگیرم. آخه دلم خیییلی گرفته بود. مطمئن بودم پوستم پوستش رو لمس کنه آروم میشم. شب قبلش بهش گفتم لباسات رو برات بیارم؟!چون فردا نمیای!
گفت نه. حتما میام خونتون. گفتم داداشت تنهاس خونه. گفت میفرستمش خونه خواهرم
برچسب:
نویسنده: ساحل کاشانی