
اعتکاف تموم شد و من و دوستم که باهم از بین تمام دوستان قسمتمون شده بود که به این مهمانی خدا دعوت بشیم دم مسجد منتظر خانواده هامون بودیم. پدرت با مامان و بابای من با یه دسته گل بزرگ اومد. یعنی هم مامان و بابام یه دسته گل بزرگ گرفته بودن و هم پدرت. مادر بزرگم هم اومده بود. جلوی دوستم از خجالت آب شدم. همکلاسیه دانشگاهم بود و میدونست که برادرم چه شکلیه! پس قطعا اون آقا برادرم نبود. بعدها دوستم بهم گفت که فکر کرده بود که داییمه! خداروشکر دوست فضولی نبود و پیگیری نکرد که این کیه؟ اما من عصبانی بودم که یه خواستگار چجوری به خودش اجازه داده بیاد با پدر و مادرم دنبال...
ادامه مطلب