
اون کسی که معرف اون آقا بود دوباره زنگ زد و دائم اصرار میکرد که اگر فکر میکنه اخلاق و ایمانش خوبه و سالمه، بقیه چیزا تکلفه و به مرور درست میشه. رزق و روزی دست خداست و منم اول ازدواج شوهرم وضع مالی خوبی نداشت و الان بیا و ببین چه و چه.... من از اصرار بیجای اون خانوم کفری شدم. محکم در رو کوبیدم و به مامانم گفتم وقتی میگم نه یعنی نه! و قهر کردم. مامانم از فرداش هی بهم میگفت مگه تو نگفتی خواستگار با ایمان میخوای؟! خب این با ایمانه دیگه! چرا پس حتی یه بار باهاش حرف درست و حسابی نمیزنی؟ گفتم که شروع کرده بودم به رفتن به کلاس های مذهبی! از اون کلاسا خییییلی تاثیر گرفت...
ادامه مطلب
فردا روز دفاع عمومیمه. در حالیکه داییت پیشم نیست بهترین دوستم دیگه مثل قبل باهام نیست و تو دوران PMS به سر میبرم و همین دلایل کافیه برای حال بدم و گریه های چند روز اخیرم، پدرت به دلیل عدم درک شرایط حالم رو بدتر کرده. پدرت تو همین دوران کوتاه از زمان آشنایی تاکنون خییییلی عوض شده. بد اخلاق شده، تیکه میندازه، حرفای بدی گاهی به شوخی میزنه، و مثل خیلی از مردایی که من بدم میاد کارهایی که بهش سپرده میشه رو امروز و فردا میکنه. دیگه تو طول روز بهم زنگ نمیزنه و حالم رو بپرسه، بعد کارم خسته نباشی نمیگه، پول وام رو که از اول هربار یجور اذیت کرد سر دادنش، این ماه دیگه ...
ادامه مطلب