شب حنابندان پسرعمه یا شاید پسر دایی

خرید بک لینک
انگار واسه این خانواده به زبون خودشون حرف زدن و وزن طلایی که بهت آویزونه و مهارت در رقصیدن مهم بود.

چیزایی که من هیچ کدومش رو نداشتم و از تک تکشون هم بدم میومد و نمیخواستم هیچ وقت داشته باشم. اونا اصلا براشون مهم نبود حتی خوندن و نوشتن بلد باشی.

شب با کللللی بغض برگشتم به خونه. از حنابندانی که توی یه اتاق 12متری و با یه بلندگوی 6متری و پذیرایی فقط چایی و بدون عروس تشکیل میشد.

شب با کللللی گریه با همسری حرف زدم و همه اینا رو گفتم. گفتم که من تمااااام عمرم برای باسواد شدن و دکتر شدن و کار خوب و موقعیت اجتماعی و یادگرفتن پیانو و نقاشی و ... گذاشتم. چیزایی که واقعااااا بدست آوردنشون سخته اما اینا عااااشق زدن و رقصیدن و خوابیدن و خوش گذروندن و طلا و ... هستن و اصلا نه تنها به من افتخار نمیکنن، براشون مهم هم نیستم.

اونم خیییییلی با حرفاش آرومم کرد.

منم خییییییلی خوشحال بودم از اینکه همسر فهمیده و خوبی نصیبم شده و به جهنم فامیلش.تو هوا بودم از ذوق.

اما مثل همیشه خوشحالیم یه روز بیشتر دووم نداشت.

امشب عروسی هموت پسر عمه بود و همسری تمااااام مدت وسط داشت میرقصید. انگار آب یخ ریختن روم. من با کی داشتم درد ودل میکردم؟!؟!!!!کسیکه خودش عین ایناس.

تو مجلسی که سراسر گناهه و حتی خدمه تو مردانه زن هستن وسط مجلس قر میداد.

حالم خییییلی بد بود. ناخودآگاه اشکم وسط مجلس جاری شد.

تازه از اول عروسی هم رفته بودیم. درصورتیکه من حتی عروسی پسرعموم از اولش نبودم.

حالم خییییلی بد بود.

قرار بود عروسی منم مثل اینا پر از گناه باشه. چون همسری هم مثل ایناس.

قبولم نمیکنن که عروسی نگیریم.

حاااالم بده. ای خداااااا چیکار کنم. کمکم کن.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۵ساعت 0:59 توسط عروس تنها |
حرف های دلی که نباید گفت...

ما را در سایت حرف های دلی که نباید گفت دنبال می‌کنید

برچسب: حنابندان,پسرعمه,شاید,پسر,دایی, نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:48

صفحه بندی