اعتکاف تموم شد و من و دوستم که باهم از بین تمام دوستان قسمتمون شده بود که به این مهمانی خدا دعوت بشیم دم مسجد منتظر خانواده هامون بودیم.
پدرت با مامان و بابای من با یه دسته گل بزرگ اومد.
یعنی هم مامان و بابام یه دسته گل بزرگ گرفته بودن و هم پدرت. مادر بزرگم هم اومده بود. جلوی دوستم از خجالت آب شدم. همکلاسیه دانشگاهم بود و میدونست که برادرم چه شکلیه! پس قطعا اون آقا برادرم نبود. بعدها دوستم بهم گفت که فکر کرده بود که داییمه!
خداروشکر دوست فضولی نبود و پیگیری نکرد که این کیه؟
اما من عصبانی بودم که یه خواستگار چجوری به خودش اجازه داده بیاد با پدر و مادرم دنبالم وقتی هنوز نه به داره و نه به باره.
از یه چیز دیگه هم بدم اومد و اون اینکه پدرت خودش با ماشین نیومده بود و با پدر من اومده بود.
از طرفی من کلا هیچ وقت دلم نمیخواست کسی ماشین بابام رو ببینه چون ....
دلیلش رو خودت میدونی!بخاطر رنگ و مدلش!
فکر کن همه اینا کنار هم چه فشار احساسی و روانی و خجالتی رو به من جلو دوستم وارد کرد.
نشستم تو ماشین و عصبانی بودم. همه فهمیدن....
حرف های دلی که نباید گفت...
ما را در سایت حرف های دلی که نباید گفت دنبال میکنید
برچسب: اتمام اعتکاف, نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 15:45