از خدا راه فراری میخواستم. بالاخره با یکسری کلاس های خداشناسی و مباحثه های دینی آشنا شدم که حالم رو بهتر کرد. اما تو تمام این لحظات و تو اون کلاس ها دنبال یه سوال بودم:
خدای عادل من! با وجود عدالتش چرا زندگی مادر من رو درست نمیکنه؟! چرا هیچ خوشی وارد زندگیمون نمیشه!
مادرم با وجود پدر بداخلاقش و مشکلات زندگی مجردیش و بعدش ازدواجش با همسری که از پدرش بدتر بود مگه کم سختی کشیده بود که حالا هم غصه پسرش و زندان بودنش و حکمش و افسردگیه شدید دخترش رو باید تحمل میکرد؟!
با دیدن صبر مامان و بی توقعیش با وجود انجام تمام وظایف دینی اش، من امیدم به خدا کمتر میشد!چون حس میکردم که خدا قرار نیس آسایشی تو زندگیه ما بده!
تا اینکه قبل کربلا رفتن پدرت زنگ زد واسه خواستگاری!
خییییلی مدل خواستگاریش عجیب بود!
برچسب: هیچ وقت فکرشو نمیکردم,
نویسنده: ساحل کاشانی